چند پاره ورق عشق
دل و دست نوشته
هر که باشی و زهر جا برسی آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد چون بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت گاه خاطری را سبب تسکین است این صفحه به علت ..... برای همیشه تعطیل شد روحش شاد و یادش گرامی دارم فکر می کنم که گردش زمین به دور خورشید چه ربطی به من دارد که می گویند یک سال از عمر گذشت اصلا چه فرق می کند چند سال شود هر روز من در روزگار بی توست سعی می کنم روزهای تولدم حالم خوب باشد و زیاد بخندم اما فقط سعی میکنم ... سعی می کنم بگویم خدایا چه روز زیبایست اما ... دلم گرفته است مثل همیشه ایام بی تو که عاشقم اما سنگر ندارم ! سرم را روی شانه های تو می گذارم آرام گریه می کنم تو دستت را روی موهایم می کشی و می گوی که در این روزگار مردانه زیستن شرط مردی ایست و من می گویم من مرد این روزگار نیستم ! که من با هیچ ِاین روزگار کنار نمی آیم ! که درد هست ولیکن طبیب نیست مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدانگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان، هم پیمان با قایقرانها
پ.ن:باز آمد بوی ماه گند مهر نه به خاطر یاد آوری دوران درس و مدرسه ودانشگاه به خاطر اونایی که از دست دادم تو این ماه از این ماه بیزارم از ماه خودم همه ادما ٢چهره دارن یکی اونی که می بینیم و دیگری اونیکه نمی بینیم. بعضی از ادم ها را به چهره اول می شناسیم اما این بین هستند ادم هایی که سعی می کنند چهره دومشون را به ما نشون بدن. می پرسی چیجوری؟ خب اینجور ادما آتیش بیار معرکه هستن.دو بهم زن و عقده ای. البته این رو هم بگم چهره دوم همه ادم ها این صورتی نیست و اکثراَ ادم خوب هستند.روی حرف من با اون اقلیته. اونایی که فکر می کنن با خود شیرینی و بهم زدن رابطه دیگران چیزی عایدشون می شه. البته دست خودشون نیست. نمی تونن ببینن 2 نفر با هم خوبن.ذاتشون اینه چوب لا چرخ دیگران کنن. القصه: روی حرفم با توست(مخاطب خاص) من مثل تو نیستم اما میتونم باشم.
این دهــان بستی دهــانی باز شـــد لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر ببین کی ازت تعریف میکنه؟چرا تعریف میکنه؟دنبال چیه؟ گول این تعریفای این و اون رو نخور. خلاصه اینکه اگه این تعریفا باورت بشه، فقط و فقط خودتو میبینی.میشی یه بادکنک بزرگ ،یه سرگرمی که با یه سوزن باد هوا میشه.پس بشنو ولی باور نکن از افق های دور می آیم از فاصله ی هزاران کوچه ی یتیم و دور از کوچه های بی عبور صـــــــــدها ترانه ی ناشنیده .. از سکوت اشکهای دل ازرده از حضور ابی بیکران اسمان ها از صبح که صداقـت دارد از شب که سرشار است از تمام رفته ها و اغاز بی پایان راه های نرفته .. از هجــــــــــــــوم جنگ هـای میان انسانها .. از تولد باران ...می ایم . تا بخوانم تمام ترانه ی چشمان بی قرار کـــــودکان نادیده و یتیم را ...
وقتی خاطره های ادم زیاد میشه اطاقش پر میشه از عکس ولی واسه اونی تنگ میشه که نمیتونه عکشو بزنه به دیوار دلم تنگته... من اومدم اما ذهن خالیم چیزی برا نوشتن نداره ... نمی دونم شایدم حرفی نیست برای نوشتن. همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما وای از اون روزی که بشی درد دلش. روزای سختیه. آدما به احساسات همدیگه میخندن.درحالیکه از هم انتظار دارن. تا حالا قصه جوجه های اخرپاییزرا که شنیدین؟شده قصه من و این وبلاگ ،اونم چی؟؟؟از اولش همش غم و غصه و نا امیدی بود .... اما از چی؟؟از داشته ها و نداشته ها؟......نه این حرفا نیست... اینکه چی دارم ؟یه دل پر ِ،وچی ندارم؟ یه خیال راحت ...اصلا دلخوش سیری چند؟ همیشه یه پای این قضیه لنگ بوده و هست .... بزارید از اولش بگم، هدف ؟ نمی دونم شاید خالی کردن یه ذهن پر بود یه ذهنی که هیچوقت نتونست قصهء آش نخورده و دهن سوخته روبه خودش بقبولونه و همیشه به خودش می گفت که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چراها اونا به نمی دونما می کشوند ...و اخر قصه هایی که شروع قصه های دیگه می شدند، قصه هایی که با شروعشون یه سرنوشت رقم میخورد و سرنوشت هایی که دیگه برا از سر ،نوشتنشون وقتی نبود ...خدا به خیر گذروند ...ما که نفهمیدیم اخرش چی شد... در صندوقچه قدیمیش رو باز کرد.با دیدن کاغذ آب خورده و قدیمی لبخندی ضعیف کنار لبهاش نقش بست ، به یاد آورد. بیدار شد. با دیدن لکه های خون روی ملحفه ای که روی پاهاش انداخته بود عرق کرد. باخودش فکر کرد اخر عمرش رسیده. تو لحضه ای تمام زندگی کوتاهش از جلوی چشمانش عبور کرد. گفت بهتره به جنگل برم تا بوسیله معشوقهی زیبای کشیش که حالا تبدیل به هیولای جنگل شده کشته بشم.اینطوری خانوادم هم فکر میکنن دختر کوچولوشون گم شده و امیدوارن که روزی برگرده. زان سبب ماه رجب ماه خداست کتاب به دست رو به دوستش گفت: بهتره ازش بپرسیم چی کارس؟نه نه . چی کاره بوده بهتره.اره چماق به دست که انگار منتظر این جمله بود چماقش رو بالا اورد و با صدای بلند پرسید: چی کاره بودی ،ادمی زاد؟ آدمی زاد که دید جواب دادن به این راحتی ها هم نیست جواب داد: بیکار. چماق به دست در گوش دوستش آرام پرسید: راس میگه؟ کتاب به دست گفت: صبر کن الان مالوم میشه. یکی با چماق، یکی با کتاب بالای سرش که رسیدن یکی از اونها پرسید” اسمش چی بود؟ گفت اینجا نوشته مرده شماره ١٣۶٠٠۶٣١ اما تو صداش کن “آدمی زاد” اوی... اهوی با توام . وخی خبری نشد. کتاب به دست بلند تر صدا کرد و با شصت پا به کمرش زد. با تو ام .ادمی زاد پاشو چماق به دست چماق خود را بالا برد و فریاد زد:ادمی زاد وخی...وخی وقت گپ اس. چشم هایش را مالید . تا نگاهش به هیکل آن دو افتاد ،خواست بلند شه که سرش خورد به سنگ. همینطور که سرش را می مالید گفت:وقت گپ اس؟اینجا هم آرامش نداریم؟ چماق به دست با چمقش به زانویش چند باری زد و گفت: حالی مونده که آرامش میخای؟ کتاب به دست گفت:ما برای پرسان. . . ادمیزاد پرید وسط حرفش :می دونم.شما باید نکیر و منکر باشید. چماق به دست خنده ای از ته دل کرد ، رو به دیگری گفت: دیدی گفتم؟ مارو اشتباه گرفته با اونا کتاب به دست گفت: حق با تو بود.لابد آدم دین داری بوده آدمی زاد که خوشش اومد از تعریفشون خواست خود شیرینی کند و گفت: من میدانم خدا یکی است و ١٢۴هزار پیامبر برای هدایت مافرستاد که هر کس گوش دهد و عمل کند رستگار است و . . . همینطور که نطق می کرد دستانش را در هوا میگرداند.نطقش که تموم شد گوشه چشمی به دو فرشته انداخت تا تاثیر گفته هاشو تو چهرشون ببینه. چماق به دست دستی بین موهای طلاییش کشید و رو به دوستش گفت:تو کتاب راجع به اینا چیزی نوشته بود؟ کتاب به دست در حالیکه خاک بالش رو می تکوند ابرویی بالا انداخت و گفت: نه. من که ندیدم،اما یه بار دیگه میبینم. شروع کرد به ورق زدن کتابی که روش نوشته بود “ طرز عمل شب اول قبر- مرده شماره١٣۶٠٠۶٣١” چماق به دست من و من کرد و گفت: ما اون دوتا نیستم. اینایی هم که گفتی مسئولیت ما نیس وگرنه تو این کتاب منوشتن. البته ماهم فرشته ایم و گرنه اینجا نبودیم با شنیدن این حرف چشم آدمی زاد برقی زد وگفت :یه عمر در گوش ما خوندن شب اول قبر نکیر و منکر میان حالا ٢تا فرشته عادی فرتادن.خدارا شکر لابد سرشون شلوغ بوده. رو به فرشته ها گفت:من حرفی ندارم بزنم چماق به دست که شوکه شد داد زد: مگه دست خودته؟ ما اینجاییم تا . . . کتاب به دست پرید وسط حرفشو گفت: نه.تمام ١۴٧٨٩ صفحه را خواندم.چیزی نبود. آدمی زاد رو به فرشته ها گفت : یعنی چی که نبود؟مگه من مسخره شمام؟ کتاب به دست گفت: صبر کو. صبر کو تند نرو.گفتم چیزایی که تو گفتی نیست.اما چیزایی که ما باید بپرسیم که هست چماق به دست نفس راحتی کشید و گفت : خب زود تر بگو باید به چی اول اعتراف کنه؟ کتاب به دست گفت :اینجا نوشته ۵۵ سال زنده بود و کار خوب کرده . . ادمی زاد پرید وسط و دستهاشو به هم مالید: آخ جون.پس منتظر چی هستید؟بنوسید تا ما بریم کتاب به دست گفت جز این چند روز آخر عمرت با گفتن این جمله ادمیزاد ساکت شد، رنگش عوض شد .آب دهنشو به سختی قورت داد .سنگینیه کفن رو رو خودش احساس میکرد . . . پ.ن : داستانی که بالا خوندین ادامه داره که هنوز ننوشتم.اگر دوست داشتین و خوشتون اومد بگید بقیشو بنوسم و بذارم همه درد ما آدمای به ظاهر روشنفکر متمدن اینه که حرفامونو نمیزنیم. اون عدهای که حرفاشونو رک میزنن به خاطر بی جنبه بودن دیگران صرف نظر میکنن. اما قلیلی هم همیشه حرفشونو میزنن. توی یه رابطه از هر نوع که باشه، تنها چیزی که باعث دوام اونمیشه صداقته. چرا نباید اجازه بدیم کسیکه ادعا میکنیم دوسش داریم، حرفاشو بزنه؟ شاید بعضی از ماها بگن خود ادم باید حرفشو بزنه... اره اما به شرطیکه یکمی هم جنبه انتقاد داشته باشیم. ماهی رو هر وقت از آب بگیره تازه نیست کاش یاد بگیریم همیشه وقت برای جبران نیست. همیشه ادما پیشمون نیستن همیشه ما وقت نداریم
تا نگاه میکنی وقت وقت رفتن است... پ.ن: پیش اومده براتون که ببینید کسی اخلاقش،رفتارش، کردارش عوض شده؟ یه یادگاری داشته باشید از من و این که جای اینکه شماهم رفتارتون رو تغییر بدین علت رفتار رو ازش جویا بشید. با ساعت دلم وقت دقیق امدن توست من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ هایی از بوسه با ساعت غرورم اما من ایستاده ام با شاخه های تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من،هنگام شعله ور شدن توست ... چشم ها را میبندم ... گوش هارا میگیرم با ساعت مشامم،اینک وقت عبور عطر تن توست... از جمله توقفگاه های بسیار ترسناک آخرت ، ایستگاه حساب و کتاب است . خداوند در این باره: در سوره انبیاء آیه 1مى فرماید : اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ یعنی براى مردم (وقت) حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بىخبرى رویگردانند. . وقت حساب مردم نزدیک شد مردم از اندیشه و تفکر در آن غفلت داشته و از آن رو گردانند. و همچنین خدای بزرگ در سوره طلاق می فرماید: وَکَأَیِّن مِّن قَرْیَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَاهَا حِسَابًا شَدِیدًا وَعَذَّبْنَاهَا عَذَابًا نُّکْرًا یعنی و چه بسیار شهرها که از فرمان پروردگار خود و پیامبرانش سر پیچیدند و از آنها حسابى سخت کشیدیم و آنان را به عذابى (بس) زشت عذاب کردیم. . مناسب است دراین مورد به چند حدیث اشاره شود .
پرسش های پس از مرگ الف - از عمر ؛ که در چه چیزى صرف کرده . ب – از جوانى؛ که در چه چیزى سپرى ساخته . ج - و از اموالش که از کجا پیدا کرده و در چه مواردى خرج نموده . ح - و از محبت ما اهل بیت (علیهم السلام) پرسیده خواهدشد. اکنون که حتی یادم در یادت نیست،دیگر سکوت سکوتی سنگین و ماتم زده . . . . سکوت نه حرفی نه کلامی تا اطلاع ثانوی...
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد به نام انکه هستیم ازآن اوست.به نام انکه عرش پاسبان اوست به نام عشق به عشق او که عشق جاودانه در بیکران اوست به نام او که صاحب الزمان من کلید دار قبر بی نشان اوست. به نام اوکه گریه های بی امان اسمان برای پیشواز فصل کوته خزان اوست. به نام آن کسیکه در میان برگ های زرد.میان لحضه های درد.همیشه نام دوست بر لبان اوست. به نام آن کسیکه در حضور حضرت خدا تمام کائنات روضه خوان اوست. به نام مادری که این بهاراز جوانیش.به زیر قامت کمان اوست به نام اوکه جای شعله های ظلم به روی درب خانه و بروی استخوان اوست به نام اوکه هستیم از ان اوست.

گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن

کـو خـورندهی لــقمـه های راز شـــد
ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن
امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام
یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر





ادامه مطلب
که اندر آن میلاد شاه لافتی ست
شد رخش از کعبه ظاهر، عقل گفت:
" چون که صد آمد نود هم پیش ماست"

ادامه مطلب
![]()


ادامه مطلب

| Design By : Pichak |


